Fourth - 4

4) یکی از اتفاقات زندگیتو که هیچوقت اتفاق نیفتاده و شاید هم نمی‌افته بنویس...

طوری بنویس که انگار افتاده...همین امروز،همین الان...

 

 

 

دستی توی موهای مشکی رنگش کشید و از جا بلند شد. به چاقوی توی دستش نگاهی انداخت؛ با آستین هودیش لکه‌ی خونی که از اتفاق داخل آشپزخونه روش مونده بود رو پاک کرد. تقریبا نیم ساعتی میشد که بدون حرکت فقط نشسته بود و فکر میکرد. نمی‌تونست بین اون دونفر یکی رو انتخاب کنه؛ یه دختر جوون یا یه بزرگسال؟ می‌دونست نباید اون دختر رو فقط بخاطر سنش یا جنسیتش دست کم بگیره، خصوصا وقتی اونطوری بهش لبخند میزد...

با کلافگی نفسشو بیرون داد و برگشت سمت در آشپزخونه. با باز کردنش و ایستادن توی چهارچوب در، باعث شد دوباره صدای جیغ اون سه نفر بلند شه و خودشونو عقب بکشن. صحنه‌ی خنده داری بود، ولی تغییری توی صورت بی‌روح مگی ایجاد نشد.

" کابین خدمه‌ی چهارم کجاس؟ "

خانومی که مگی بهش حمله کرده بود رو روی صندلی نشونده بودن و آب قند دستش داده بودن. لیوان رو دودستی نگه داشت و با صدای لرزونی زمزمه کرد:

" آ..آقای... گریسون... توی واگن اولن... کنار مخزن زغال سنگ. "

مگی سر تکون داد و نگاهش به زخم گردن اون زن خورد؛ سریع در واگن رو بست و لب پایینشو گزید، اونقدر محکم و طولانی که موجه طعم خون شد. اون نباید تمرکزش رو ازدست میداد...

آروم سمت در روبرویی قدم برداشت و ازش رد شد. در بعدی، در بعدی، در بعدی. نگاهی به شماره‌ی روی دیوار انداخت؛ نزدیک بود. از یه در دیگه هم رد شد که صدای بلند موتور قدیمی قطار به گوشش خورد. نفسشو به سختی بیرون داد، چاقو روی توی مشتش فشرد و خون گوشه‌ی لبشو لیسید؛ وقتش بود.

مردی با پیرهن سفید و شلوار قهوه‌ای ته واگن ایستاده بود و به مخزن زغال سنگ نگاه میکرد. یه بیل بزرگ دستش بود و منتظر زمان مناسب بود تا دوباره توی کوره، زغال سنگ بریزه. مگی چاقو رو پشت سرش قایم کرد و جلوتر رفت.

" ببخشید؟ "

مرد از روی شونه بهش نگاه کرد؛ چشماش سبز و براق بودن.

" شما نمیتونید بیاید اینجا. "

" فقط کنجکاو بودم... این قطار واقعا بدون راننده حرکت میکنه؟ "

مرد نیم نگاهی به دست مگی که پشتش پنهان شده بود انداخت، بعد بیخیال جروبحث درمورد ممنوع بودن ورود به این واگن شد و سرشو برگردوند.

" درسته. "

مگی سعی کرد برای عادی جلوه کردن لبخند بزنه، اما نتونست. استرس بدی به جونش افتاده بود و دستش هرلحظه بیشتر عرق میکرد.

" ولی... موتورش با زغال سنگ کار میکنه. پس این یجورایی... باعث میشه شما رانندش باشین! "

می‌دونست مزخرف ترین بحث ممکن رو راه انداخته، اما چاره‌ای نداشت. چند ثانیه‌ی طولانی و نگران کننده منتظر جواب مرد شد، تا اینکه بلاخره زبون باز کرد. صداش به وضوح آمیخته با پوزخند بود.

" آره. فکر کنم بلد باشم چطور... چیزها رو به آتیش بندازم. "

قلب مگی برای ثانیه‌ای ایستاد، بعد شروع به کوبیدن کرد. مرد بیل رو شونه‌ش انداخت و برگشت؛ منحنی لباش به طرز مضحکی بالا رفته بود.

" چیزها... خونه‌ها... آدما... حتی دختربچه‌های کوچولوی شجاعی که... برای انتقام خونوادشون پاشونو از گلیمشون درازتر میکنن. "

پلکای مگی گردتر شدن، نه از تعجب... بیشتر از خشم بود. چاقو رو کنار بدنش نگه داشت و با آخرین توانش اونو فشرد.

" پس... پس تو... تو بودی... "

‌نیشخند مرد عریض‌تر شد: " من بودم؟ منظورت چیه؟ "

می‌خواست مگی رو وادار به یادآوری اون شب بکنه. داشت با اعصابش بازی میکرد و بنظر موفق شده بود. مرد قدمی به جلو گذاشت و سرشو کج کرد.

" نکنه منظورت اینه که... من کسی بودم که خونه‌ی عزیزتون رو خاکستر کرد؟ یا شایدم همون کسی بودم که زنده زنده سوختن والدین و خواهر برادرت رو تماشا کرد؟ شایدم... اونی که با یه نامه‌ی خونی تو رو کشوند اینجا تا... نسل لعنت شده‌ی خونوادتون رو کامل ازبین ببره؟ هوم؟ "

چشمای مگی کم‌کم خیس میشد و دیدش تار. می‌تونست چهره‌ی وحشت‌زده و بدن‌های آتیش گرفته‌ی عزیزانش رو توی ذهنش مجسم کنه و قلبش با شنیدن فریاد کرکننده‌ی اونا توی گوشش، محکمتر به سینش می‌کوبید. این مرد توی کارش استاد بود؛ مگی حالا از هرلحظه‌ی دیگه عصبانی‌تر بود.

فریاد کشید و سمت مرد دویید. چاقو رو با ناشی‌گری سمتش حواله میکرد و مرد با پوزخند جاخالی میداد. یکی از دستاش رو روی شونه‌ی مگی گذاشت و اونو روی زمین پرت کرد، اما مگی سریع بلند شد و دوباره هجوم آورد.

خشمش اونقدر زیاد بود که به سرعت بدنش و پاهاش اضافه میکرد. تصور خونوادش بین آتیش اعصابش رو تحریک میکرد و سرعت عملش کم‌کم از حد انتظار مرد بالاتر رفت. وقتی دید مگی رو دست کم گرفته، جدی شد و سعی کرد از خودش دفاع کنه. اما دیر بود.

مگی فریاد میزد و چاقو رو با سرعت بیشتری سمت مرد پایین میاورد. چندجا از بدنش رو زخمی کرده بود و پیرهن سفیدش پر از لکه‌ی خون بود. مرد ترسید و خواست مگی رو به دیوار بکوبه، اما از زیر دستش فرار کرد و چاقو رو توی بازوش فرو برد. صدای فریادش که توی واگن پیچید، مگی صبر نکرد و یبار دیگه چاقو رو پایین آورد؛ اینبار توی رون پاش. مرد با درد زمین افتاد و قدرت حرکتش رو تقریبا ازدست داد. تا بخواد به خودش بجنبه، مگی دیوانه‌وار بهش حمله کرد و اینبار به پهلوش آسیب زد. جنون رو از دندون‌های به هم فشرده و چشمای کاملا بازش میشد تشخیص داد...

پشت سر مرد نشست و چاقو رو روی گلوش گذاشت. هیچ راه چاره‌ای نمونده بود. جفتشون نفس نفس میزدن و مرد با گریه کلمات رو به زبون میاورد:

" م..منو نکش! التماست میکنم!! من... من نبودم! من نکشتمشون! قسم میخورم من نبودم!! اون بهم... اون دختر بهم گفت... اون گفت گردن بگیرم! قسم میخورم من اینکارو نکردم!! "

انگار صداش به گوش مگی نمی‌رسید، چون هیچ حرکتی نمیکرد. دیگه هیچی مهم نبود... فقط یه حرکت دیگه و بعد ....

مگی انجامش داد؛ چاقو رو روی گلوی مرد کشید و خون تازه و سرخ رنگ از بدنش بیرون پرید. صدای خفه شدن تدریجی مرد توی واگن پیچید و مگی با یه حرکت دیگه، کارشو تموم کرد. خودشو از زیر جنازه بیرون کشید و روی زمین افتاد. نفسای عمیق کشید تا شمارش تنفسش به حالت عادی برگرده. وقتی همه جا توی سکوت رفت، دستشو آورد بالا و بهش نگاه کرد؛ آغشته به خون بود. خون یه مقتول، که قاتلش خودش بود.

نفس لرزونی کشید و دستشو روی صورتش گذاشت. بوی آهن تمام بینیشو گرفت، اما اینبار حالشو بهم نزد. مگی کاملا بی‌حس بود. درست مثل اون جسد.

از جاش بلند شد و روی زانوهاش نشست. به صورت مرد و چشمای وحشت‌زدش که باز مونده بودن نگاهی انداخت؛ دوباره چشم‌هاش پر از اشک شد. چاقو رو پرت کرد و فریاد کشید. نمی‌فهمید چرا اینکارو میکرد. شاید چون فشار احساساتش و کار وحشتناکی که انجام داده بود، داشتن خودشونو نشون میدادن. مگی داد کشید... بعد دستای خونیشو روی صورتش گذاشت و بیصدا گریه کرد.

تمام این اتفاقات، نباید میفتاد. فقط دو روز از تنها شدنش میگذشت... دو روز پیش بود که کنار خونوادش سر میز شام می‌خندید و با خواهر و برادش شوخی میکرد... فقط دو روز بود که خونوادشو ندیده بود و توی فاصله 48 ساعت... به خطرناک‌ترین فرد زندگیش تبدیل شده بود.

مگی آدم کشته بود... اون آدم کشته بود. پایان دادن به زندگی یه نفر، اونم درحالی که داشت بهش التماس میکرد اینکارو باهاش نکنه... چیزی نبود که به راحتی بشه باهاش کنار اومد.

مگی دستاشو پایین آورد و با چشمای خیس از اشک، به روبرو خیره شد. درست همون لحظه یه سایه از پشت شیشه‌ی در واگن گذشت و دور شد.

" اون... "

مگی زمزمه کرد و از جا پرید. اون یه آدم بود! یکی داشت نگاش میکرد! بعد از برداشتن چاقو، دویید سمت در و بازش کرد که تونست صاحب سایه رو ببینه؛ همون دختر جوون بود. دنبالش دویید و فریاد زد: " وایسا! "

فایده‌ای نداشت. دختر هراسون فرار میکرد و هربار می‌خواست در یه واگن رو قفل کنه، مگی نزدیکتر میشد و اجازه نمیداد. دختر به یه در دیگه رسید و دستگیره‌ی آهنی رو کشید، ولی باز نشد. دودستی انجامش داد و بازم نتونست. اون در واگن آشپزخونه بود؛ مگی خیلی سریع فهمید کار اون سه تا زنه. از ترس مگی در رو قفل کرده بودن.

دختر گیر افتاده بود.

با ترس برگشت سمت مگی و چشمای خیسشو به نمایش گذاشت.

" لطفا... لطفا با من کاری نداشته باش! من هیچی ندیدم! هیچی! "

اما اون دیده بود. اون نباید زنده میموند.

جنون دوباره به سر مگی برگشت و افسار مغزشو به دست گرفت. چاقوی خونی رو بالا آورد و قدمی سمت دختر برداشت. گریه‌ها و جیغ زدناش تموم نمیشدن...

" خواهش میکنم!! من چیزی ندیدم!! قسم میخورم! فقط منو نکش... من نمیخوام بمیرم! لطفا!! "

مگی جلوتر رفت و درست روبروش ایستاد. زانوهای دختر شل شد و روی زمین افتاد. ناله میکرد و صورتش خیس از اشک بود، اما هیچکدوم از کاراش روی مگی تاثیر نداشتن... جز آخرین کارش. دستاشو دور مچ پای مگی حلقه کرد و التماس‌هاش رو از سر گرفت.

مگی برای لحظه‌ای به خودش اومد؛ چرا باید اونو میکشت؟! اون قاتل خونوادشو کشته بود... نه؟! چه نیازی بود که دستشو به خون یه بچه‌ی هم سن و سال خودش آغشته کنه؟!

روی زمین، جلوی دختر نشست و باعث شد اون ساکت شه. چند ثانیه باهم چشم تو چشم شدن، بعد مگی بدن خسته‌شو روی شونه‌ی دختر انداخت و بهش تکیه کرد. دختر نفس لرزونی کشید؛ حرکت مگی واقعا عجیب بود. همونطور توی سکوت موندن و دختر با تمام تلاش جلوی هق زدنش رو می‌گرفت. کم‌کم دستشو بالا آورد و مگی رو توی بغلش گرفت.

فقط چند لحظه طول کشید... و مگی چشماشو باز کرد، چاقو رو دوباره بالا آورد و نزدیک کمر دختر نگه داشت.

اون دیده بود. اون نباید زنده میموند.

اما چیزی که مگی ازش خبر نداشت، نیشخند تاریک دختر بود؛ همراه چاقویی که کمرش رو نشونه گرفته بود.

تمام~

 

+ ادامش بستگی به شب پنجم چالش داره :)