Third - 3

3) در اخر هفته،روز اخر..که همان پایان دنیاست یعنی جمعه..در قطاری بدون هیچ مسافری به مقصد شیکاگو... دختری را ملاقات میکنی..قاتلی که به تو اجازه ی انتقام داده...

اما این قطار یک قطار عادی نیست...۴ سال است که فقط یک مسافر دارد...۴سال است که یک مقصد دارد... و ۴سال است که بدون هیچ راننده ای حرکت میکند...خدمه ها...سه زن و یک مرد..و فقط یک مسافر..کدام قاتل است؟

 

 

داخل ایستگاه قطار، روی سکو ایستاده بود. سرمای هوا مجبورش میکرد دستشو توی جیب هودیش بزاره. نگاه دوباره‌ای به نامه‌ی توی دستش انداخت که کمی خونی شده بود.

" یه بار دیگه میگید کِی و کجا پیداش کردین؟ "

آقای ترولی دست به سینه شد و نفس عمیقی از روی مشغول بودن ذهنش کشید.

" دیروز صبح، توی صندوق نامه‌ها. هیچ اسم و نشونی‌ای روش نبود... "

مگی طبق عادت، زبونشو روی لبهاش کشید و اونارو براق کرد. برای دهمین بار اون کلمات رو خوند:

" قرص داره کامل میشه. توی قطاری که مقصدش به شیکاگو ختم میشه، بدون راننده و فقط با چهار خدمه و تنها یک مسافر. اگر خیلی درمورد مرگشون کنجکاوی، سپیده دم اونجا باش. " 

سرشو بالا گرفت و چشم‌هاشو به دوردست دوخت؛ خورشید کم‌کم از خواب بیدار میشد اما هنوز شرم داشت که از پشت کوه‌ها بیرون بیاد. مگی نامه رو توی جیبش برگردوند و نگاهشو به راننده و دوست قدیمی پدرش داد.

" فکر میکنم اگه تنها برم بهتره. ممنون عمو. "

آقای ترولی با تردید این پا و اون پا کرد. باید این دختر رو توی همچین شرایطی تنها میذاشت؟ دیشب برای اطمینان، ازش خواست خونه‌ی اون بمونه. همسرش می‌گفت درست بعد از گذشت نیم ساعت که بهشون شب بخیر گفته بود، از اتاقش صدای زمزمه و گریه میومده...

حالا که بهش نگاه میکرد، چیزی جز مصمم بودن توی نگاهش نمی‌دید. انگار هدف زندگیش رو روی پیدا کردن اون قاتل بنا کرده بود و این برای دختر تنها و جوونی مثل اون، چیزی جز یه ریسک مرگبار نبود. اما نگاه مطمئن مگی، چاره‌ای براش نمیذاشت. پس سر تکون داد و با دست‌هایی که مشت شده بودن برای فرزند دوست مرحومش، دعای خیر کرد.

چند لحظه بعد، مگی دوباره تنها شد. سرشو چرخوند و به فضای خالی ایستگاه نگاه کرد... سکوت مخوفی همه جا رو پر کرده بود و سرمای هوا بدنش رو می‌لرزوند، اما سرپا موند. دوتا دستش رو بیرون آورد و سعی کرد با هوای گرم دهنش اونا رو هم گرم کنه که صدایی از دور به گوشش رسید؛ قطار اومده بود.

تا لحظه‌ای که قطار جلوی پاش بایسته ازش چشم برنداشت. در باز شد و مردی با روپوش مهمانداری ازش خارج شد. با لبخندی مصنوعی، دستشو به رسم مهمان‌نوازی دراز کرد و به مگی اشاره داد تا سوار شه. بعد از بسته شدن درها، قطار دوباره به حرکت دراومد. واگن کاملا خالی بود، بدون حتی یک نفر.

روی یه صندلی نشست و به منظره‌ی بی‌روح و خشک بیرون قطار خیره موند. سرشو به میله تکیه داده بود و فکر میکرد. وقتی این قطار به مقصد رسید... باید چیکار میکرد؟ اصلا چی اونجا انتظارشو می‌کشید؟

این قطار واقعا راننده نداشت؟ چرا فرستنده‌ی نامه راجب خدمه و مسافر توضیح داده بود؟ بعد از کامل شدن قرص ماه، چه اتفاقی میفتاد؟

مگی دستی به موهای کوتاهش کشید و اونا رو بهم ریخت؛ هروقت کلافه بود و ذهنش درگیر میشد انجامش میداد. نفس عمیقی کشید و سرشو یبار دیگه بلند کرد تا به روبرو نگاه کنه، اما اینبار دختری رو روی صندلی دید. سرشو کج کرد و نگاه شکاکی بهش انداخت.

" بهش نمیرسی. "

مگی پلکی زد. صدای اون دختر نازک و آروم بود.

ازش پرسید: " به چی؟ "

دختر سرشو بلند کرد و لبخند زد.

" هرچیزی که دنبالشی. توی این قطار هیچ چیز جز یأس و ناامیدی پیدا نمیکنی. "

مگی پوزخند زد: " شاید بخاطر همینه که خودمو اینجا پیدا کردم. "

لبخند دختر بیشتر شد، حالا میشد دندون‌های سفیدشو دید. درست مثل شکارچی‌ای که به شکارش توی دام نگاه میکنه، به مگی نگاه میکرد و هیچی نمی‌گفت. مگی از اون کار خوشش نمیومد، پس سعی کرد بهش بی‌توجهی کنه که دختر از جاش بلند شد. لباس فرم مدرسه پوشیده بود و موهای طلایی رنگش هیچ نوری رو انعکاس نمیکردن. هردو دستش باندپیچی شده بودن. مگی حدس زد؛ اون نمی‌تونست خدمه باشه، پس تنها مسافر بود؟

دهن باز کرد که چیزی بگه، اما دختر پیش‌دستی کرد.

" دنبالش بگرد، هرچند فکر نکنم نتیجه‌ای بگیری. "

بعد قدم به قدم سمت در واگن رفت و ازش خارج شد. مگی تمام مدت بهش خیره بود. نمی‌دونست چرا بهش اجازه داد بره اما بهرحال، دیگه هیچ شکی براش نمونده بود.

قاتل خونوادش، توی همین قطار بود.

از جا بلند شد و سمت پنجره رفت. دستشو روی شیشه گذاشت و به مناظر خشک و بی‌آب بیرون خیره شد. مادرش عادت داشت هروقت سوار قطار میشدن، اینکارو تنهایی انجام بده. با فکر به خاطرات، غم دردناکی تمام قلبشو گرفت و رفته رفته تبدیل به عصبانیت شد. دستشو زیر هودی مشکی رنگش برد و تیکه پارچه‌ای رو بیرون کشید؛ یه چاقوی بزرگ با دسته‌ی نقره‌ای. نمی‌دونست شهامتش رو داره یا نه، فقط می‌دونست الان اونقدری عصبانی و ناراحت هست که امکان نداره دست خالی از این قطار پیاده شه.

سمت جلوی قطار راه افتاد و واگن‌ها رو رد کرد. سرعت پاهاش کم نمیشد و درست وقتی به واگن آشپزخونه رسید، ایستاد. سه تا زن درحال کار کردن بودن با دیدن مگی، یه نفرشون جلو اومد.

" شما اجازه‌ی ورود به اینجا رو ... "

با دیدن چاقوی توی دستش حرفشو خورد و قدمی به عقب گذاشت. چهره‌ی مگی اونقدری خشمگین و بی‌روح بود که اونو مطمئن کنه قرار نیست با اون چاقو کار خوبی انجام بده.

" کدومتون... "

دندوناشو فشرد و ادامه داد: " کار کدومتون بوده؟! "

جنون توی نگاهش حالا به فریادش تزریق شده بود. جلو رفت و چاقو رو سمت یکی از خدمه گرفت که هر سه نفرشون جیغ کشیدن. برای حرفه‌ای نشون دادن خودش، چاقو رو یه دستی گرفته بود تا بفهمن مگی شوخی نداره.

" آ..آروم.. باشید لطفا... "

مگی پوزخندی از روی عصبانیت زد و حمله‌ور شد. چاقو رو توی هوا تاب میداد و سعی میکرد یکیشون رو زخمی کنه. غم و ناراحتی کنترل جسمش رو ازش گرفته بود... خدمه با ترس جیغ می‌کشیدن و سعی در فرار داشتن. یه نفر از پشت به مگی نزدیک شد و خواست برای دفاع از خودش بهش صدمه بزنه، ولی زور مگی بیشتر بود و اونو روی زمین پرت کرد. دوتا زن دیگه که مقاومتش رو دیدن، فهمیدن راه چاره‌ای ندارن و از ترس عقب رفتن تا از در فرار کنن، اما مگی اونو قفل کرده بود.

" چاره‌ای برام نذاشتین. "

صداش از خشم می‌لرزید. خودشو به دختری که چند لحظه پیش نقش زمین شده بود نزدیک کرد و جلوش زانو زد. هیچکس جرئت حرکت کردن نداشت. مگی چاقو رو بالا گرفت و دندوناشو روی هم فشرد. دختر زیرلب با گریه تقاضای بخشش میکرد و قسم میخورد هیچکاری نکرده و حتی مگی رو نمیشناسه، اما اون اهمیت نمیداد. خیره به چشمای پر از اشک دختر، فریادی کشید و چاقو رو پایین آورد.

صدای جیغ دو دختر دیگه بلند شد. قطار داخل تونل رفته بود و کاملا تاریک بود. چند ثانیه بعد، بلاخره نور به واگن برگشت و حقیقت دیده شد؛ دختر خدمه، با چشمای کاملا باز و وحشت‌زده به مگی نگاه میکرد، درحالی که چاقو کنار گلوش فرود اومده بود و فقط کمی از پوست گردنش رو خراشیده بود. مگی نگاه بی‌تفاوتی بهش انداخت و چند لحظه جز صدای حرکت قطار روی ریل، هیچ صدای دیگه‌ای شنیده نشد. مگی سرشو بلند کرد و روی زمین تف انداخت.

" حدس میزدم. "

بلند شد و چاقو رو از روی زمین چوبی واگن بیرون آورد. سه دختر با نفس نفس و ترس بهش نگاه میکردن که سمت در خروجی می‌رفت. ناامید شده بود. اگر اون دختر قاتل بود حتما از خودش دفاع میکرد و یا اگر دونفر دیگه قاتل بودن، وقتی مگی حواسش با نفر سوم پرت شده بود از پشت بهش حمله میکردن و کارشو می‌ساختن. ولی همه‌ی اونا مثل گنجشک‌های ترسیده رفتار کردن؛ مردم عادی و بیگناه.

مگی وارد واگن بعدی شد. خورشید خودشو برای غروب آماده کرده بود.

نفسی گرفت و دستشو روی صورتش کشید؛ دقیقا داشت چه غلطی میکرد؟! توی 17 سالگی به سه تا زن حمله کرده بود و یکیشونم تا مرز مردن کشونده بود؟! داشت با زندگیش چیکار میکرد...

برای یه لحظه فکر کرد، شاید بهتر بود به حرف آقای ترولی گوش میداد و همه چیز رو به پلیس میسپرد...

روی صندلی نشست و دوتا دستاشو روی صورتش گذاشت.

" نه... نه. من کار درست رو کردم. خفه شو... خفه شو... من کار درست رو انجام دادم."

زیرلب با خودش حرف میزد و متوجهش نبود. قطار چندتا مزرعه‌ی بی‌محصول رو رد میکرد و آسمون هرلحظه نارنجی‌تر میشد. مگی وسط راه بود، نمی‌تونست جا بزنه. قاتل یا اون خدمه‌ی چهارم بود یا اون دختر مسافر و مگی باید می‌فهمید. باید می‌فهمید...

نفس حبس شدش رو بعد چند ثانیه بیرون داد و زمزمه کرد:

" من به درد نخورم. "

 

تمام~

 

+ راستش خودمم دیگه نمیدونم داستان داره به کجا کشیده میشه :| ایزو چان کمی رحم کن...